سروده پل الوار ، نشان دهنده اهميتي است كه جنبش سوررئاليسم به مقوله عشق مي دهد و بيان مخالفتي است با پوچي، بي رحمي و خشونت دنياي معاصرش.



از اقيانوس به چشمه
از كوه به جلگه
شبح زندگی جارسيت
و سايه منفور مرگ
بين ما اما
سپيده اي سر مي زند
از جان هايي پر شرر
باتمام بودنشان
به گام هايي آرام پيش مي رويم
طبيعت سلاممان مي كند
روز به رنگ هامان جان مي بخشد
آتش به چشم هامان
و دريا به يگانگي مان
و همه زندگان به ما مي مانند
آنهايي كه دوستشان داريم
باقي اما ، همه وهم اند
دروغين و غرق در نيستي خويش
در برابرشان بايد ايستاد
كه آنان با ضربه دشنه هاشان زنده اند
و گفتارشان همه ، بي مايه و دروغ است
و لب هايشان مي لرزد
از لذت پژواك ناقوس هاي سربي
در ابهام صداي سكه اي سياه

تنها يك قلب و ديگر هيچ
تنهاي يك قلب يعني تمام قلب ها
هر ستاره در آسماني پر از ستاره
در بستري تپشناك از نور و نگاه
سر خوش از عيش
براي سرودن ساحل هاي مهرباني انساني
و براي تويي كه دوستت دارم
و براي تمام انسان هايي كه دوستشان داريم
و آنهايي كه دوستي را دوست دارند
من سرانجام جاده را سد مي كنم
با سيل روياهاي ناگزير
و سرانجام خويش را دوباره پيدامي كنم
آري
جهان از آن ما خواهد بود